نم نم خیس بارون توکوچه ها می شینه
چشمای نیمه بازم نم نمشو می بینه
دیشب که ازتو ایوون ستاره ای ندیدم
گلدونارو آوردم کنارباغچه چیدم
یادت میاد میگفتی اون قدیما همیشه
هیچ آبی مثل بارون واسه گلا نمیشه
دلم میخواد بغضمو توتنهاییم بشکنم
اون که همیشه تنها گریه می کنه منم
چیک چیک بارون برام همیشه گوش نوازه
هنوز پر از امیدم اینم یه حرف تازه
نم نم خیس بارون حالا دیگه شدیده
چشمای نیمه بازم حالا دیگه خوابیده
روزها فکرمن اینست وهمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهرچه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
بر گنبد ماه آواز می خوانم
از عشق مالامال ام
و باید رد کنم پیچ دلهره های شبانه را
شاید کوچ زمستان باشد
یا بهاری سخت در راه؟!
وآسمان اشک آلوده به تماشا نشسته
خاطره ی سبز رنگ چشمانت را.
به پیشنهاد دوست خوبم اسلوموشن تو یه بازی شرکت کردم.من ۵ تا از خصوصیاتم رو مینویسم و۵ تا از دوستامو هم برای انجام این کار پیشنهاد میدم البته اگر مایل بودند.
۱-احساساتیم .شکننده وزودرنج.زودی قهر میکنم و زودی آشتی.
۲-زیادی راستگو هستم.
وقتی دروغ میگم قیافه ام خنده دار میشه.
۳-فمینیستم .از بعضی ها دل خوشی ندارم.
۴-کمی عجولم ،دوست دارم کارهام طبق برنامه ریزیم پیش بره
واگه نشه
دپرس وعصبانی میشم .
۵-از سوسک می ترسم
اینقدر که اگه ببینمش به آب قند نیاز پیدا میکنم.
دوستان پیشنهادی من:شاسوسا ،ملکه رویا ،شهیار(صاحب تیمارستان خصوصی)،
کیا (پرستوها)،حسین (آخه تو کی بودی؟)
من دلم می خواهد
برلب جوی سکوت بنشینم آرام
ودگرهیچ نگویم ازعشق
تازگی فهمیدم
عشق رویای دروغی دوراست
و کسی عاشق نیست
در دل من یادت
کم کمک می میرد...
(این دفعه دیگه موضوع شعرم تو نیستی!)
باتوام
ای بی خبرازهمه
لباسهای روحت را درآور
و بگرد گودالهای شهر را
تا ببینی کسانی را
که در جستجوی سهم خویش از عدالتند
اگر خواستی تا حقیقت انسانیت فاصله ات را بسنجی
تمام درکه های شهر را بگرد
تا ببینی کسانی را که از درک زندگی فاصله ی نا چیزی دارند
اگر خواستی به نابترین شیوه خدایت را تسبیح کنی
عبودیت را بردار و برو
برو به خلوتستانهای غریبی
که سال تا سال
نسیم آسایشش نیست
کاش فقط حواست بود
خش خش برگها
صدای مرگ را
به رگ های تنم جاری می کنند
تا کی،
درپنج شنبه های همیشه
بدنبال کلماتِ
تار،مه آلود و ناپیدا می گردی؟
وقتی تو باشی
هوای دلم خوب است،
ازعطرپائیزسرشارم
و به رنگین کمان چشمانت عاشق
درنگاهم رج بزن خاطرات گذشته را.
باران بارید
وتو کم کم جوانه زدی در دلم
گل شدی و گلاب
دل به تو دادم و
چشم به آسمان
این روزها در چشمم
باران همیشگی ست
امشب
دل را دریا می کنم
شاید فردا
طوفان را پشت سر گذارم
آسمانم آبی خواهد شد
می دانم...
می خواهم پنجره را باز کنم
پر شوم از هوای نبودنت
از سیاهی بدم می آید
آسمان قلبم این روزها آبی نیست
یا سیاه است یا خاکستری
به رنگه چشمهای تو
آوازهای لال چشمانت در قاب
عجیب صبح رفتنت را تداعی میکند
همیشه این تویی که می روی...
همیشه همین
از زندگی چه ماند؟
جز کوله بار افسوس وآهی
تا خواستم خو کنم به تنهایی
کسی آمد واز نگاهش باران عشق ریخت
و قلبم را در گرمی دستانش فریفت
همیشه همین
از عشق تبسمی بر لب
و دشنه ای در پشت
ومن
وهزاران آه دمادم.
من دوستی دارم که هر لحظه بيادش هستم.
دوست من خوب می داند که دوستش دارم.
دوست من فرداهای مرا سياه می خواهد وامروز خود را سپيد.
دوست من شبها خوب می خوابد و روزها در بيداريهايش کابوس مرا
می بيند.
دوست من هميشه حال مرا از دسته گلهای ترحيم می پرسد واز اينکه
عکسم را در آگهی تسليت روزنامه ببيند بسيار خوشحال می شود.
دوست من لبهايش طعم خرمالوی گس می دهد و لبهای مرا شکری
دوست دارد وپس از هر بوسه در جواب دوستت دارم من،با خنده
می گويد: بمير.
من از آرزوهايم بخاطر آرزوهايش دست برمی دارم واوآرزويش به
آرزو نرسيدن من است.
دوست من خوب می داند که دوستش دارم و هر روز با دوست خودش
ازکنارم ميگذردوبا لبخندی شيرين به او می گويد: دوستت دارم.
من دوستی دارم که اصلاْ دوستم ندارد،
اما من...............دوستش دارم.
کاش می آمدی
کاش ازخم کوچه ی ترديد پيچيده بودی
کاش آنروز طناب نگاهم پاره نمی شد
کاش دستانم شکسته بود و برايت رازقی نمی چيد
ازکجا می دانستم از گل رازقی متنفری
تمام گلهای رازقی فدايت برگرد
اگر بر گردی کوچه باغ دلم را برايت اطلسی می کارم.